تا حالا خبرها رو رسمی مینوشتم از امروز میخوام به سبک جدید بنویسم ، فکر کنم بهتره.
دیروز ظهر یک ساعتی بیکار بودم دیدم اگر برم تا خونه و برگردم دیر میشه برا همین از شرکت زدم بیرون و گفتم یه چرخی تو خیابانها میزنم ببینم دنیا دست کیه ، ده دقیقه ای که راه رفتم دیدم یه دسته ی زنجیرزنی داره از یک کوچه میاد بیرون ،گفتم خیلی بهتر از بیکاریه ، رفتم وسطشون و دوتا زنجیر گرفتم و شروع کردم به زنجیر زدن.
(یکی چپ ، یکی راست، یکی چپ ، یکی راست، یکی چپ ، یکی راست) ای بابا خراب کردم اینا که دارن سه ضرب میزنن ، از اول (سه تا چپ ، سه تا راست، سه تا چپ ، سه تا راست) البته بعضی ها هم (دو تا چپ ، یکی راست، ، دوتا راست،یکی چپ) میزدن ( نخیر یکی نیست اگر با مکث بخونی میبینی یکی نیست) خلاصه ما داشتیم تلاش میکردیم خراب نکنیم و با بقیه هماهنگ بشیم که یه چیزی از پشت خورد به موهام (موهام بلنده) گفتم حتما زنجیره عقبی خورده ، دو سه قدمی که رفتم جلوتر دوباره خورد گفتم بهش بگم شاید حواصش نیست، چشمتون روز بد نبینه همین که برگشتم دیدم در فاصله یک سانتی صورتم یک پوتین با سرعت بالا اومد و رفت پایین.
یه پلیس تفنگ به سینه خیره شده بود به چشمام ، خدایی شد پریدم عقب وگرنه لگد بعدی درست مدخورد تو .....مام (شده تا حالا تو یک لحظه چند جور فکر کنید ، برا من خیلی پیش میاد)گفتم شاید اومدن منو بگیرن اما من که آخه خلافی نکردم ، شاید «آقا» ی احمدی نژاد این اطراف وایساده و من اشتباهی اومدم وسط رژه ی نظامیها ، یه نگاه به اطراف انداختم دیدم نه همگی آدمیزادن ، بهترین راه حل این بود که زنجیرها رو همون وسط ول کنم و دوتا پا خودم دارم چهارتا هم از احمدی نژاد قرض بگیرم و آی فرار.
ایقدر ترسیده بودم که اصلا یادم رفت باید بر می گشتم شرکت یک راست اومدم خونه (توی راه هر دقیقه بر می گشتم عقب ببینم دنبالم اومده یا نه ) خونه که رسیدم دیدم هیچکس نیست از ترس اینکه یک وقت پلیسه درو باز نکنه و بیاد تو پریدم تو حموم چند دقیقه زیر دوش وایساده بودم که یکدفعه صدای جیغ تو حموم پیچید (آی دزد آی دزد ، ذلیل مرده خجالت بکش محرمه بیا بیرون تا زنگ نزدم به پلیس ) صدای نه نه بزرگم بود ، سرمو از لای در آوردم بیرون گفتم نه نه چرا داد میزنی منم دزد کجا بود زنگ نزنی به پلیس آبرو ریزی بشه.
(اوا نه نه تویی خدا مرگم بده فکر کردم دزده)
آخه کدوم دزد میره دزدی دوش بگیره (البته اینو تو دلم گفتم) خیالم راحت شد دیگه پلیس نمی آد (البته راستشو بخواید تا همین حالا میترسم پلیس بریزه تو خونه و منو بگیره تا بخوام ثابت کنم کاری نکردم ده سال گذشته از اون طرف هم نه نه بزرگم هر ده دقیقه میگه ، خدا مرگم بده تو بودی فکر کردم دزده) از حموم که بیرون اومدم نشستم جلوی کامپیوتر و شروع کردم به گشتو گزار بین سایتهای خبری تا یه خبر تو صفحه مانیتور ظاهر شد (( دسته های سینه زتی فقط با حضور پلیس اجازه خروج از هیئتها را دارند)) حالا فهمیدم اون سربازه چرا پشت سرم رژه میرفت ،پس اینم مثل روسری و مانتو و مو و چکمه و قلیون و.... از طرحهای دولته.
خیلی طولانی شد تمومی هم نداره فقط این چندتا جمله رو بخونید وتمام
1- تاریخ ایران نشون داده هر دولتی که بخواد با اعتقادات دینی مردم بازی کنه نابود میشه (مثل کشف حجاب و گیردادن به هیئت ها )
2- بازم تاریخ ایران نشون داده هر دولتی که بخواد به زور چیزی رو به مردم تحمیل کنه نابود میشه ( مثل تحریم تنباکو و چکمه و مانتو و.....)
3- این بار تجربه نشون داده بعد از پله ی اول پله ی دومه بعد پله ی سوم (و الی آخر ) گذشته ی دور پلیس تو کلانتری بود هر کس شکایت داشت میرفت پیشش ، همین چند وقت پیش اومدن تو خیابانها و شروع کردن به گیر دادن الکی ، حالا هم که اومدن تو هیئتها ، آینده ای نزدیک توی هر خونه هم یه پلیس میزارن ، آینده دور تو دستشویی باید بگی ( سرکار چشتو ببند میخوام بکشم پایین).
دعا کنید اون موقع سرباز قزوینی گیرتون نیفته.